شقایق گل همیشه عاشق
زندگی خالی نیست مهربانی. هست.سیب.هست.ایمان.هست.....آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
روزی دو دوست از بیابانی می گذشتند طی زمانی از سفر با هم وارد بحث و جدل شدند و یکی از آن دو به صورت دیگری سیلی زد. دوست سیلی خورده به شدت رنجید اما بی آنکه کوچکترین چیزی به زبان آورد روی شنها نوشت : امروز بهترین دوستم به صورتم سیلی زد. به راه خود ادامه دادند تا به واحه ای رسیدند جایی که تصمیم گرفتند در آن استراحت کنند دوست سیلی خورده در باتلاق گیر کرد و در حال غرق شدن و فرو رفتن بود اما دوست دیگر نجاتش داد .سپس روی تخته سنگی نوشت :امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد دوست پرسید :بعد از آنکه به صورتت سیلی زدم روی شنها نوشتی و حالا روی سنگ چرا؟ دوست دیگر جواب داد:وقتی کسی آزارمان می دهد باید آنرا روی شن و ماسه بنویسیم تا بادهای عفو و بخشش آنها راببرند و پاک کنند.اما وقتی کسی کار خوبی در حق ما می کند باید آنرا روی سنگی حک کنیم تا هی بادی نتواند آنرا پاک کند. حسادت همیشه هستند آدمهایی که چیزی بیشتر از ما داشته باشند و همیشه دلیلی وجود دارد که باعث حسادت ما بشود.وقتی حسود می شویم بد جنس هم می شویم و دلمان می خواهد چیز های بهتری را که یک نفر دیگر دارد از او بگیرند و به ما بدهند .ولی چون چنین چیزی اصلا شدنی نیست ما از آن آدم ها بدمان می آید .شاید هم متنفر بشویم و دلمان را پر کنیم از نفرین و دعا های بد آن وقت هم هی لنمان می گیرد هی حرص می خوریم و هی عذاب می کشیم .شاید این همه از کلک های شیطان است که آدم را به جان خودش می اندازد .انگار آدم با دست خودش خودش را آتش می زند.وقتی حسودی می کنیم کبریت می زنیم به روحمان می سوزیم تا همه زحمتهایی را که برای ساختن آن کشیدیم دود شود و برود هوا .واقعا که... مگر همه چیز مال تو نیست ؟ مگر همه آدمهابنده های تو نیستند ؟ مگر تو همه را دوست نداری و با همه بخشنده نیستی ؟ پس چرا ما گاهی به بخشندگی های تو حسودی می کنیم؟ این خیلی بد است .اینکه تحمل نداریم هیچ کس هیچ چیزی بیشتر و بهتر و بیشتر از ما داشته باشد.خدایا نگذار اینطور باشد. پاک کن ات را بردار و هر جای دلم حسودی دیدی زود پاکش کن .چرا بعضی چشم دیدن خوشبختی دیگران را ندارند؟ چرا در ضرب المثل ها گفته اندحسود هرگز نیاسود؟ آیا تو هم بعضی وقت ها حسود می شوی؟ دختر ها رشد رشته های عصبی رابط بین نیم کره چپ و راست مغزشان توانمندتر است به همین خاطر می توانند همزمان از هر دو نیمکره مغزشان کار بکشند یعنی چنتا کار را با هم انجام بدهند در حالی که پسر ها در هر لحظه فقط می توانند از یک نیم کره مغزشان استفاده بکنند . دختر ها دقیق و ریز بین هستند و نکات دقیقی را می بیند که معمولا پسر ها نمی بیند مثلا وقتی قطاری حرکت می کند پسر ها خیالشان راحت است که قطار حرکت می کند اما دختر ها نگران پیچ و مهره های واگن ها هستند. دختر ها خیلی چیز ها را غیر مستقیم درک میکنند و می فهمنند لازم نیست همه چیز را برایشان توضیح بدهی با یک چشم و ابرو یا سقلمه توی پهلو می شود هدف را به او فهماند . دخترها حساس هستنتد و شاید برای مریض شدن گربه همسایه هم ممکن است گریه کنند که البته بایدگریه شان را مدیریت کنند و هر جا استفاده اش نکنند. دختر ها بر خلاف پسرها معنی رنگ ها را می فهمند و برایشان مهم است و از بین رنگ ها به قرمز و صورتی علاقه خاصی دارند. ذات دختر ها مسئولیت پذیر بودنشان است از همان بچگی نقش شان توی بازیهایا مادر است و یا معلم خصوصیت تعلیم سرپرستی همراه با محبت کردن را نمی شود از هیچ دختری گرفت. دوست دارند مورد توجه قرار گیرند شیرین زبانی ها یدوران کودکی دختر ها هم مال همین خصوصیت است. دخترها زیبا هستند و عاشق زیبایی ها و تنوع به همین دلیل هم تعداد وسایل جینگولی شان زیاد است. خانوم دختره: معمولا دختر ها به خاطر روحیه حساسشون توی مدرسه و خانواده و جامعه زود تر گوشه گیر و افسرده می شوند به خاطر اینکه روحیه حساس شما باعث افسردگیتان نشود خوبست که همیشه فکر ها و حرف هایتان مثبت و در جهت تقویت روحیه تان باشد. اگر فکر غلتی به ذهنتان رسید آن را روی یک کاغذ بنویسید مثلا اینکه یک دختر نمی تواند به موقعیتی که لیاقتش را دارد برسد آنوقت به آن فکر کنید تا متوجه شوید که غلط است و می خواهید با آن مبارزه کنید آنوقت کاغذ را پاره کنید و فکرهای خوبتان را بنویسید. جمله های دوختران موفق جهان هدف و مقصدشان مشخص است هدف های کوتاه مدت و بلند مدتتان را روی کاغذ بنویسید و برای رسیدن به آنها تلاش کنید . چشم انداز تحصیلی و درسی خود را تا 10 سال آینده مشخص کنید. برای آیندتان وضع خانوادگی تان را حتما در نظر بگیرید دختری موفق است که از همین الان شاخص های همسرش را بداند باید بدانید همسر آینده تان چه خصوصیتی دارد مثلا پاک است مودب است تحصیلکرده است... اعتماد به نفستان را بالا ببرید این کار را با تهیه یک لیست از توانایی ها و مهارت هایتان شروع کنید بعدش هم لیستی از استعدادهای شکوفا نشده تان برنامه ریزی کنید. Nike: نایکی که امروزه به عنوان یکی از بزرگترین تولیدکنندگان پوشاک و تجهیزات ورزشی در جهان شناخته می شود اصلا در سال 1962 توسط Philip Knight و Bill bowerman تحت نام Blue Ribbon Sport در ایالت متحده امریکا تاسسیس شد. هدف از راهاندازی این شرکت توسط باورمن و نایت وارد کردن کفش های ورزشی ارزان قیمت از ژاپن به امریکا بود.در آن زمانکفش های آلمانی به خصوص آدیداس صنعت کفش سازی امریکا را تسخیر کرده بود .یک سال بعد از تاسسیس شرکت و وارد کردن کفش از ژاپن به امریکا Blue Ribbon Sport توانست تا کفش های ژاپنی Onitsuka Tiger که امروزه به نام ASICS شناخته میشود را در امریکا شناساند و بازار خوبی برایش فراهم سازد.پس از فروش خوب محصولات Tiger باورمن به این فکر افتاد تا طراحی کفش های Tiger را بهبود سازی کند.در موازات این عمل نایت به بازاریابی بیشتر و گسترده تر پرداخت و در مناطق و کشور های دیگر سعی کرد تا کفش های خود را بفروشد که او نیز در این کار موفق بود. در سال 1971 آنها به این فکر افتادند تا نام شرکت راعوض کنند آنها نام نایکی (Nike) را انتخاب کردند این نامی یونانی است که به معنی خدای"پیروزی" در یونان شناخته می شود.علامت نایکی را خانم دیویدسون فقط با دریافت 35 دلار برای آنها طراحی کرد.در پی تغییرات بزرگ شرکت در سال 1978 تکنولوژی Air خد را معرفی کرد.این تکنولوژی از ایک پلاستیک پر از گاز در کفه کفش استفاده میشود که این پلاستیک بالشتی شکل باعث می شود تا کفش نرم تر شود. در اواخر دهه 80 نایکی شعار "Just Do It" را برای خود برگزید و آن را به عنوان شعار تجاری در انحصار خود در آورد.در سال 1999 بیل باورمن در سن 88 سالگی درگذشت .در سال 2004 نیز مدیر اجرایی این شرکت عوض شد . نایت که66 سال داشت خود را از پست مدیریت اجرایی بازنشسته کرد و جایش را به ویلیام پرز داد. امروزه نام نایکی و محصولات ورزشی آن تقریبا برای هیچ ورزشکار و ورزش دوستی نا آشنا نیست فروشگاه های نایکی که با نام نایکی تاون(Niketown) شناخته می شود در اکثر شهر های مطرح دنیا آماده فروش آخرین محصولات این شرکت هستند. Adidas: در سال 1920 آدولف داسلر(Adolf Dassler) جوان بیست ساله آلمانی شروع بهساخت کفش های ورزشی کرد و سعی کرد کفش های زیبا و با کیفیت تولید کند.پس از استقبال خوب و شناخته شدن محصولات او آدولف به فکر ثبت شرکت و پیدا کردن نامی برای محصولات خود افتاد.چون خانواده و دوستان او را آدی(Adi) صدا میکردند او از کلمه Adiو سه کلمه از نام خانوادگی خود استفاده کرد و نام Adidas را برای شرکت و محصولات خود برگزید. او همچنین برای محصولات خود که در آن زمان فقط کفش های ورزشی بودند لوگویی را طراحی کرد .شرکت آدیداس و لوگوی آن در سال 1948به ثبت رسیدند.لباس ها و گرمکن های ورزشی نیز به محصولات آدیداس اضافه شدند سپس آدیداس تجهیزات ورزشی مانند توپ و راکت تولید کرد.در سال 1972 آدی و همکارانش به این نتیجه رسیدند که تغییری را در لوگوی آدیداس انجام دهند.چون در آن سال مسابقات المپیک در شهر مونیخ برگزار می شد آنها از المپیک ایده گرفتند .در این ل.گو جدید سه برگ-که نشانه سه قاره شرکت کننده در المپیک بود- در کنار هم قرار گرفتند.سه خط نیز از پایین این برگ ها عبور می کرد. یک سال بعد آدیداس علامت خود و آرم سه نوار را ثبت بین المللی کرد .آدولف داسلر در سن 78 سالگی یعنی در سال 1978 در گذشت و سهام این شرکت برای پسر و خانواده اش ماند اما در سال 1989 خانواده داسلر از شرکت بیرون رفتند و آدیداس به شرکتی"سهامی عام" تبدیل شد. در سال 1997 آدیداس شرکت Solomon Group را خرید و با آن شرکت یکی شد.Solomon Group وسایل و تجهیزات اسکی و کوهنوردی تولید میکرد با خرید این شرکت نام Adidas به Adidas –Solomon تغییر پیدا کرد.آدیداس در اکثر رقابت ها و تورنمنت های معتبر جهانی مانند المپیک به عنوان یکی از حامیان اصلی حضور دارد .آرم کنونی این شرکت دومین آرمی است که آدولف طراحی کرده بود با این تفاوت که زیر آن نوشته adidas نیز وجود دارد. PUMA: PUMA که یک شرکت آلمانی اما چند ملیت یاست.امروزه به عنوان یکی از بزرگ ترین شرکت های سازنده کفش و پوشاک ورزشی به حساب می اید.این شرکت در سال 1924 در شهر Herzogenaurach آلمان بنام " Gebrueder Dassler Schuhfabrik " یا همان کارخانه کفش سازی برادران داسلر (Rudolf Dassler) برادر آدولف داسلربنیان گزار آدیداس و با همکاری برادرش آدولف راه اندازی شد.از همان ابتدا این شرکت کفش های ورزشی راحت و سبک و نه چنان گران نسبت به کفش های دیگر آدیداس را ارائه کرد که اتفاقا محصئلات آن طرفداران زیادی پیدا کرد. در سال 1948 رودولف داسلر نام این شرکت را به " Schuhfabrik PUMA" تغییر کرد. رودولف از همان ابتدا به فکر جهانی شدن محصولاتش در بازار جهانی بود. در سال 1986 این شرکت به سهامی عام تبدیل پیدا کرد و توانست وارد بورس سهام شود. Rudolf Dassler موسس puma دارای بیش از سه هزار کارمنددر سراسر جهان است و محصولات خود را از طریق نمایندگی های رسمی خود در 80 کشور جهان عرضه می کند.درآمد این شرکت هر ساله رو به رشد بوده برای مثال در سال 2003 میزان سود پوما 1240 میلیون یورو اعلام شده است. پوما نوعی پوزپلنگ درنده است که در آمریکا زندگی میکند . این حیوان دارای سرعت دویدن زیادی است. PUMAاکنون حامی بسیاری از تیم ها و باشگاه های ورزشی در سراسر جهان است این شرکت با حمایت تیم ها و بازیکنان معتبر سعی می کند که بازار خود را گسترش دهد . در سال 1998 هنگامی که تیم ملی فوتبال ایران به مسابقات نهایی جام جهانی در فرانسه راه پیدا کرد این پوما بود که حامی تیم ملی ایران شد و تجهیزات و پوشاک ورزشی تیم ملی را فراهم کرد. یا مقلب القلوب والابصار ساعت ۱۵ و۱۳دقیقه و۳۹ثانیه روز جمعه۳۰اسفند۱۳۸۷ هجری شمسی مطابق۲۲ربیع الاول۱۴۳۰هجری قمری و۲۰ مارس۲۰۰۹ میلادی سفره هفت سین زیر آبهای خلیج فارس نه زمستانی باش که بلرزانی و نه تابستانی باش که بسوزانی بهاری باش که برویانی ... بهار 88 مبارک . . . عید حقیقی را کسانی درک میکنند که با یک چشم بر گذشته بگریند و با چشم دیگر به آینده لبخند بزنند . . . خداوندا تقدیر دوستان را در سال آینده به گونه ای قرار بده که در پایان سال از گذشته خود افسوس نخورند . . . آنان که هر روز تدارک اردوی آسمانی میبینند ، پر شکوهترین اوقات فراغت را دارند پرشکوه ترین تعطیلات نصیبتان باد . . . امیدوارم تو سال جدید موتور آرزو هات پنچر نشه ! عید 88 مبارک بهار با گلهایش ، و سال نو با امید هایش این عید با امیدهایش بر تو ای عزیز ترینم مبارک . . . بـه علـــت نبودن چرت و پرت از هــم اکـنون ســـال نو را به شما تبریک عـــرض مینماییم.. اين بار مي خواهم هفت سين عید را با ياد تو بچينم سبزه را با ياد روي سبزه ات سمنو به ياد شيريني لبخندت سايه دانه به رنگ چشم هايت سرکه با ياد ترشي مهربانيت سیب با ياد ترديه گونه هايت سکه با ياد درخشش قلبت سير با ياد تندي کلامت با همه خوبي ها و بدي هايت ... دوستت دارم فوتبالی: مارتا ویرا داسیلوا کریستیانو رونالدو یکی دو دقیقه پیش از اینکه نام کریستیانو رونالدو اعلام شود، اسم مارتا ویرا داسیلوا، ستاره تیم ملی بانوان برزیل از پاکت در آمد تا او برای سومین سال پیاپی به عنوان بهترین بازیکن زن سال فوتبال جهان از سوی فیفا دست یابد. عشق یعنی ... نتونی صبر کنی تا کسی شما رو به هم معرفی کنه عشق یعنی ... همون سلام اول. عشق یعنی ... چیزی مثل تنفس در هوای پاک کوهستان. عشق یعنی ... یک موهبت طبیعی که باید اونو پرورش داد. عشق یعنی ... به هزار زبون بهش بگی دوستت دارم . عشق یعنی ... انفجار احساسات. عشق یعنی ... وقتی دلت می ره نتونی جلوشو بگیری. عشق یعنی ... جذب شخصیتش بشی. عشق یعنی ... وقتی تو از اون بخوای که مرد زندگیت بشه. عشق یعنی ... ترو ببخشه و یه فرست دیگه بهت بده. عشق یعنی ... وقتی من و تو ما می شیم عشق یعنی ... حاصل جمع دو انسان عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که مواظب هیکلت باشه عشق یعنی ... مایه قوت قلب عشق یعنی ... شادی و نشاط عشق یعنی ... کسی که دلتو می بره عشق یعنی ... جواهر قیمتی خودتو به دست بیاری. عشق یعنی ... غذا رو شریکی خوردن. عشق یعنی ... توی ذهنت خودتو با اون مجسم کنی. عشق یعنی ... وقتی توی انتخابت شک نداری. عشق یعنی ... فرار کردن به دنیای خصوصی خودتون. عشق یعنی ... هر روز به بهونه ای جشن گرفتن. عشق یعنی ... در موفقیت هم شریک بودن. عشق یعنی ... خاطرات خوشی را که با هم داشتین بشماری تا خوابت ببره. عشق یعنی ... عکس عشقت یه جایی جلوی شماته. عشق یعنی ... بوی عطرش از خاطرت نره. عشق یعنی ... از خودت بپرسی چرا دم به ساعت بهت زنگ نمی زنه. عشق یعنی ... وحشتی از بودن با اون نداری. عشق یعنی ... خوبی هاشوهم درکنار بدی هاش ببینی. عشق یعنی ... یه عالمه حرفو با یه اشاره گفتن. عشق یعنی ... یه کیک خونگی برای روز تولدش. عشق یعنی ... تمام توجهت به اون باشه. عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه. عشق یعنی ... هلش بدی توی مسیر درست. عشق یعنی ... گرفتن یه پرستار برای بچه . عشق یعنی ... یادت نره که هر کسی باید بتونه عقیدشو بگه. عشق یعنی ... توی پرداخت صورت حساب کمکش کنی. عشق یعنی ... یه قرار ملاقات خیلی مهم. عشق یعنی ... با هم تاب خوردن. عشق یعنی ... چیزی که کمک می کنه تا دل شکسته رو دوباره درمون کنی. عشق یعنی ... با هم ارتباط قلبی داشتن. عشق یعنی ... با هم موسیقی رمانتیک گوش دادن. عشق یعنی ... یکی همیشه با یه کادو و هدیه کوچولو بیاد. عشق یعنی ... بعضی وقتا بی حوصله شدن. عشق یعنی ... روی هم اسمای قشنگ گذاشتن. عشق یعنی ... چیزی که شما رو ثروتمندترین آدمای روی زمین می کنه. عشق یعنی ... اولین کسی که زنگ میزنه ببینه تو رسیدی خونه یا نه. عشق یعنی ... از اینترنت بیرون اومدن وکامپیوتر رو خاموش کردن و با هم به گشت و گذار رفتن. عشق یعنی ... وقتی نشونه ها امید بخشن. عشق یعنی ... شمع ومهتاب وستاره ها. عشق یعنی ... وقتی دل پادشاهی می کنه. عشق یعنی ... وقتی اطمینان پیدا میکنی که اون مرد دلخواهته. عشق یعنی ... وقتی مردی به دختر دلخواهش برمی خوره. عشق یعنی ... کم کردن فاصله ها. عشق یعنی ... کلید یه رابطه محکم عشق یعنی ... دو تایی سوار یه ماشین قوی توی پستی و بلندی ها. عشق یعنی ... همیشه برای زنگ زدن به هم وقت پیدا کنید. عشق یعنی ... برای تولدش درست همون چیزی رو که دوست داره بهش هدیه بدی. عشق یعنی ... دلت بخواد هدیه ای به اون بدی که مثل یه گنج نگهش داره. عشق یعنی ... به اون نشون بدی که واقعا درکش می کنی. عشق یعنی ... وقتی با هم مشکل پیدا می کنید به حرفای هم خوب گوش کنید. عشق یعنی ... وقتی باهاش قرار داری حسابی به خودت برسی. عشق یعنی ... مثل توی قصه ها رمانتیک بودن. عشق یعنی ... براش یه نامهء رمانتیک بفرستی. عشق یعنی ... بعضی وقتا دل همدیگه رو شکستن. عشق یعنی ... احساس کنی که همهء دور و برت روعشق گرفته. عشق یعنی ... چیزی که از کلمات قویتره. عشق یعنی ... روی دریای خوشبختی شناور بودن. عشق یعنی ... بعضی وقتا جز ماه غمزده همدمی نداشته باشی. عشق یعنی ... جادوش کنی. عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که لحظات قشنگ زندگیت رو باهاش شریک بشی. عشق یعنی ... وقتی توی دنیا هیچ چیز جز خودتون دو تا اهمیت نداره. عشق یعنی ... دو چهره خندون. عشق یعنی ... یه بازی که تمومی نداره. عشق یعنی ... چیزی مثل برنده شدن توی بازی. عشق یعنی ... وقتی شب مهتاب برات شعر می خونه. عشق یعنی ... احساس کنی پاهات رو زمین بند نیست. عشق یعنی ... به جای اینکه بره ها رو بشماری آنقدر به اون فکر کنی تا خوابت ببره. عشق یعنی ... حرفشو باور کنی. عشق یعنی ... تو گوش هم زمزمه کردن. پسران به 5 دسته تقسيم ميشون اهل كاشانم كاشان، قريه چنار، تابستان 1343 خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟ معلم زیست شناسی : عشق مرضی است که میکروب آن از راه چشم وارد بدن میشود. معلم شیمی : عشق تنها اسیدی است که در قلب اثر می کند. معلم دینی : عشق موهبتی الهی است که خداوند به بندگانش عطا میفرماید. معلم ریاضی : نسبت عشق به بدن مانند نسبت خون است به رگ. معلم ادبیات : عشق باید مثل عشق لیلی و مجنون پاک و اسطوره ای باشد. معلم ورزش : عشق توپ فوتبالی است که تور دروازه هر قلبی را می لرزاند. مطلب ایندفعه خیلی خوشگله راستش اگه نخونید واقعاً از دست دادیدش من از اول دبستان تا ....... به هر مناسبتی که میشد من این طنز را توی جشن های مدرسه می خوندم حالا با اینکه زیاده و کمی قدیمی ولی بخونیدش: سلام بر شنوندگان عزیز اخبار امروز و پس فردا را به طول شما می رسانیم. و حالا به قاطی شدن شبکه 1 و 2 که برنامه آشپزی و فوتبال موج 3 فرکانس 5945 کیلو حرتس را به طول شما می رسانیم.مواد لازم برای تهیه یک کیک عابدزاده: علی کریمی 850 گرم , دکمه یک کیلو , عابد زاده 250 گرم , آرد . نمک و پارچه به اندازه لازم. طرز تهیه: در ابتدا نیمه دوم مسابقه بین چرخ خیاطی و آرد سفید . سر عزیزی را می بریم و مقداری نمک به عزیزی میزنیم یک دکمه به صورت علی دایی می دوزیم و آن را در ماهی تابه می اندازیم و سرخش می کنیم بله مثل اینکه دکمه ها دارند حمله را آغاز می کنند . توپ در دست چرخ خیاطی است پاس میدهد به نمک , نمک به مهدوی کیا او به پیروانی و بعد هم توپ را می کشد. توپ توی دست های عابدزاده جای می گیرد و حالا یک کاشته توسط قرقره زده می شود توپ را آرد می گیرد و جلو می رود پاس می دهد به دایی او جلو می رود و چند نفر را می گیرد و جلو میرود. یک,هیچ به نفع ایران حالا مثل اینکه تیم چرخ خیاطی بسیار ناراحت است که یک گل خورده است . توپ حالا در دست کریم باقری است جلو می رود و به ماهی تابه پاس می دهد . حالا آستین را به سر عابدزاده می دوزیم بعد آرد را با دایی مخلوط کرده و در قابلمه می ریزیم. توپ در دست قرقره است پاس می دهد به قیچی او به استیلی و می کشد روی دروازه توپ درون دروازه جال میگیرد .(2.هیچ)به نفع ایران . گل ها در دقیقه 68 بازی توسط پارچه و 89 توسط استیلی زده می شود . حالا با سوت داور بازی تمام می شود حالا برای اینکه کیک ما جذاب تر شود روی سر کریم باقری مقداری خامه می ریزیم و روی خامه دکمه قرمز می گذاریم و آن را وسط کیک می گذاریم این بود طرز تهیه لباس بچه گانه برای عابدزاده این بود اخبار شبکه 1 و 2 و حالا به ادامه اخبار گوش میدهیم. رزمندگان عزیز ما در یک عملیات زیر زمینی توانستند چند سیب زمینی سالم به غنیمت در آورند. یک پیرمرد یک ساله و نوه نود و نه ساله اش در یک ایوان غرق شده اند.غواسان ما موفق نشده اند خبری از آن دو جسد بیاورند هنگامی که خبر به دست ما رسید شما را در جریان می آوریم. هم بیکارم که خودم باشم خبر های خارجی را به طول شما می رسانیم. یک پیرمرددر آ»ریکا ماست خر خورد و جان سپرد. به گزارش خبرنگار ما در لندن یک جوان فرانسوی کشف کرد که روغن قو برای بچه های ریقو و صابون عروس برای بچه های لوس و گل یاس برای آقایان کله تاس می باشد.یک دانشمند آلمانی یک چرخ تک چرخ را اختراع کرد که می تواند بسیاری از کار ها را انجام دهد نام این چرخ فرقون می باشد. 3 عدد نخود و 8 عدد لوبیا زیر مشتهای گوشت کوبی جان سپردند گوشت کوبی حالا پشت میله های زندان می باشد به گزارش کله تاس و کله شق رئیس جمهور آمریکا اعلام کرد که تعدادی کور و کر و یک چلاق به اسارت گرفته شده است. و حالا به هوای شهر و استان ها و کوچه های روستا ها توجه نفرمایید. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ زندان بهتر است یا محل کار؟ در زندان ابعاد سلول شما 10*8 است. در محل کار ابعاد اتاقک شما 8*6 است. در زندان سه وعده غذایی می خورید. در محل کار تنها برای یک وعده غذای مختصر زنگ تفریح دارید که باید پول آن را پرداخت کنید. در زندان به دلیل عملکرد مناسب شما تشویق می شوید. در محل کار به دلیل مناسب کار بیشتری بر دوش شما اضافه می شود. در زندان نگهبان در را برای شما باز و بسته می کند. در محل کار این عمل را شما نه تنها برای خود بلکه برای دیگران نیز انجام می دهد. در زندان سرگرمی هایی مانند دیدن تلویزیون دارید. در محل کار اگر به تماشای تلویزیون و یا سرگرمی دیگری بپردازید فوراً اخراج میشوید. در زندان اجازه دارید تا با خانواده و دوستان خود دیدار کنید. در محل کار شما حتی اجازه صحبت با آنها را هم ندارید. در زندان فکر شما این است که از پشت میله ها بیرون بیایید. در محل کار آرزو می کنید که ای کاش در پشت میله ها ی زندان بودید.

شگفت انگیز یادتان نرود با خودتان تکرار کنید. من موفقم. من خوشبختم .هر روز زیباتر می شوم. من نابغه ام. من باهوش ترین دخترم. من قدرتمندم.از گفتن جمله های منفی مثل خسته شدم . سرم از درد ترکید . حالم بده و آه کشیدن خودداری کنید.



یا مدبر الیل والنهار
یامحول الحول والاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
.
.
.
از طرف انجمن بیکاران اس ام اس باز ایران![]()

2- نه ظاهر زيبايي دارند و نه باطن زيبايي(البته پسران هيچ وقت نمي توانند باطني زيبا داشته باشند و حتي معناي ان را هم نميتوانند درک کنند.)
3- ظاهر زيبايي ندارند اما باطني زيبا ودلنشين و جذب کننده اي دارند که البته: گشتم نبود نگرد نيست
4- بعضي پسران هستند که تمام عمرشان را به خوردن و خوابيدن مشغول بودن و هيچ گاه سعي نکردند که چيزي را بفهمند ( البته کار خوبي کردند چون زور بي خود مي زدند )
-۵ دسته پنجم پپراني هستند که به ظاهر پسر هستند و پسرانه رفتار مي کنند اما در باطنشان دوس دارند دختر باشند که اين خصلت در صحبتها و اسامي که براي خودشان در نظر مي گيرند کاملآ مشخص است . به عنوان مثال: پيشي ملوسه
پيشي را براي ظاهر در نظر گرفته که بگويد من سبيل دارم پس مردم اما کلمه ي ملوسه ظاهرش را مشخص مي کند چون همان طور که عزيز عزض فرمودند :
کلماتي مانند عروسکم؛ملوسکم؛خوشکلم؛نازم؛عزيزم و...... براي دختران به کار مي رود.
1-موها از بالا و پايين بلند باشد
2-يكي از تارها به صورت دلبري آويزان باشد
(اگر مي خواهيد خوب بايستداز اب دهان استفاده كنيد )
3-اگر فك شما بزرگ،دراز،پهن و..باشد بهتر است
4-تنها نشان مردانگي شما سبيل شماست مواظبش باشيد
طريقهً نشستن:
1-انداختن هرگونه طلا به شكل افراطي الزامي است
2-كمر صاف باشد(كمي قوس به جلو)
3-نشستن بر لب جدول ضروري است .ممكن است در ابتدا سخت باشد اما پس از تمرينات مداوم راحت تر مي شود
4-پيراهن هر چه دكمه كمتر داشته باشد بهتر است
يك دستگاه پخش موسيقي كران قيمت براي وسيله نقليه خود تهيه كنيد!
هنگام راه رفتن قطعا پاشنه پا روي زمين كشيده شود!
وسايلي كه در جيب شما الزاما بايد باشد:
1- چاقو ضامن دار 2-پنجه بكس 3-انگشتر 4-زنجير (اين وسيله را در جيب خود پنهان كنيد)
شما بايد هنر هاي زيادي داشته باشيد (تك چرخ زدن با موتور و بيرون دادن دود سيگار به صورت اشكال هندسي)
واين هنر ها را گاه و بي گاه در معرض نمايش عموم بگذاريد!
براي اسم مغازه از اسامي باكلاس استفاده كنيد (كله and پاچه شاپ safdar)
بعد از برخورد با فردي تميز و خوش تيپ سريعا عكس العمل نشان دهيد(سوسول ... آقا موشه..... از اتو شويي اومدي جيگر؟!)
در اخر سعي كنيد اطرافيانتان را خودتان از نو اسم گذاري كنيد!
روزگارم بد نيست.
تكه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستاني ، بهتر از آب روان.
و خدايي كه در اين نزديكي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.
من مسلمانم.
قبله ام يك گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف.
سنگ از پشت نمازم پيداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پي "تكبيره الاحرام" علف مي خوانم،
پي "قد قامت" موج.
كعبه ام بر لب آب ،
كعبه ام زير اقاقي هاست.
كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهر به شهر.
"حجر الاسود" من روشني باغچه است.
اهل كاشانم.
پيشه ام نقاشي است:
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود.
چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم
پرده ام بي جان است.
خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است.
اهل كاشانم
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك "سيلك".
نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتي مرد. آسمان آبي بود،
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.
پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟
من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟
پدرم نقاشي مي كرد.
تار هم مي ساخت، تار هم مي زد.
خط خوبي هم داشت.
باغ ما در طرف سايه دانايي بود.
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آينه بود.
باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود.
ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويدم در خواب.
آب بي فلسفه مي خوردم.
توت بي دانش مي چيدم.
تا اناري تركي برميداشت، دست فواره خواهش مي شد.
تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.
گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد.
شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت.
فكر ،بازي مي كرد.
زندگي چيزي بود ، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار.
زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود،
يك بغل آزادي بود.
زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود.
طفل ، پاورچين پاورچين، دور شد كم كم در كوچه سنجاقك ها.
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون دلم از غربت سنجاقك پر.
من به مهماني دنيا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هواي خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سكوت خواهش،
تا صداي پر تنهايي.
چيزهايي ديدم در روي زمين:
كودكي ديم، ماه را بو مي كرد.
قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد.
نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت.
من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسه داغ محبت بود.
من گدايي ديدم، در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز.
بره اي ديدم ، بادبادك مي خورد.
من الاغي ديدم، ينجه را مي فهميد.
در چراگاه " نصيحت" گاوي ديدم سير.
شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: "شما"
من كتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور.
كاغذي ديدم ، از جنس بهار،
موزه اي ديدم دور از سبزه،
مسجدي دور از آب.
سر بالين فقهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سوال.
قاطري ديدم بارش "انشا"
اشتري ديدم بارش سبد خالي " پند و امثال".
عارفي ديدم بارش " تننا ها يا هو".
من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد.
من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .
من قطاري ديدم، كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت.)
من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد.
و هواپيمايي، كه در آن اوج هزاران پايي
خاك از شيشه آن پيدا بود:
كاكل پوپك ،
خال هاي پر پروانه،
عكس غوكي در حوض
و عبور مگس از كوچه تنهايي.
خواهش روشن يك گنجشك، وقتي از روي چناري به زمين مي آيد.
و بلوغ خورشيد.
و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح.
پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت.
پله هايي كه به سردابه الكل مي رفت.
پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ
و به ادراك رياضي حيات،
پله هايي كه به بام اشراق،
پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت.
مادرم آن پايين
استكان ها را در خاطره شط مي شست.
شهر پيدا بود:
رويش هندسي سيمان ، آهن ، سنگ.
سقف بي كفتر صدها اتوبوس.
گل فروشي گل هايش را مي كرد حراج.
در ميان دو درخت گل ياس ، شاعري تابي مي بست.
پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد.
كودكي هسته زردآلو را ، روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد.
و بزي از "خزر" نقشه جغرافي ، آب مي خورد.
بند رختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب.
چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابيدن گاري چي ،
مرد گاري چي در حسرت مرگ.
عشق پيدا بود ، موج پيدا بود.
برف پيدا بود ، دوستي پيدا بود.
كلمه پيدا بود.
آب پيدا بود ، عكس اشيا در آب.
سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حيات.
شرق اندوه نهاد بشري.
فصل ول گردي در كوچه زن.
بوي تنهايي در كوچه فصل.
دست تابستان يك بادبزن پيدا بود.
سفر دانه به گل .
سفر پيچك اين خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاك.
ريزش تاك جوان از ديوار.
بارش شبنم روي پل خواب.
پرش شادي از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت كلام.
جنگ يك روزنه با خواهش نور.
جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد.
جنگ تنهايي با يك آواز:
جنگ زيبايي گلابي ها با خالي يك زنبيل.
جنگ خونين انار و دندان.
جنگ "نازي" ها با ساقه ناز.
جنگ طوطي و فصاحت با هم.
جنگ پيشاني با سردي مهر.
حمله كاشي مسجد به سجود.
حمله باد به معراج حباب صابون.
حمله لشگر پروانه به برنامه " دفع آفات".
حمله دسته سنجاقك، به صف كارگر " لوله كشي".
حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي.
حمله واژه به فك شاعر.
فتح يك قرن به دست يك شعر.
فتح يك باغ به دست يك سار.
فتح يك كوچه به دست دو سلام.
فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سواري چوبي.
فتح يك عيد به دست دو عروسك ، يك توپ.
قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر.
قتل يك قصه سر كوچه خواب .
قتل يك غصه به دستور سرود.
قتل يك مهتاب به فرمان نئون.
قتل يك بيد به دست "دولت".
قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ.
همه روي زمين پيدا بود:
نظم در كوچه يونان مي رفت.
جغد در "باغ معلق " مي خواند.
باد در گردنه خيبر ، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند.
روي درياچه آرام "نگين" ، قايقي گل مي برد.
در بنارس سر هر كرچه چراغي ابدي روشن بود.
مردمان را ديدم.
شهرها را ديدم.
دشت ها را، كوه ها را ديدم.
آب را ديدم ، خاك را ديدم.
نور و ظلمت را ديدم.
و گياهان را در نور، و گياهان را در ظلمت ديدم.
جانور را در نور ، جانور را در ظلمت ديدم.
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت ديدم.
اهل كاشانم، اما
شهر من كاشان نيست.
شهر من گم شده است.
من با تاب ، من با تب
خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام.
من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم.
من صداي نفس باغچه را مي شنوم.
و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد.
و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت،
عطسه آب از هر رخنه سنگ ،
چكچك چلچله از سقف بهار.
و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي.
و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،
متراكم شدن ذوق پريدن در بال
و ترك خوردن خودداري روح.
من صداي قدم خواهش را مي شنوم
و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ،
ضربان سحر چاه كبوترها،
تپش قلب شب آدينه،
جريان گل ميخك در فكر،
شيهه پاك حقيقت از دور.
من صداي وزش ماده را مي شنوم
و صداي ، كفش ايمان را در كوچه شوق.
و صداي باران را، روي پلك تر عشق،
روي موسيقي غمناك بلوغ،
روي آواز انارستان ها.
و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب،
پاره پاره شدن كاغذ زيبايي،
پر و خالي شدن كاسه غربت از باد.
من به آغاز زمين نزديكم.
نبض گل ها را مي گيرم.
آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.
روح من در جهت تازه اشيا جاري است .
روح من كم سال است.
روح من گاهي از شوق ، سرفه اش مي گيرد.
روح من بيكار است:
قطره هاي باران را، درز آجرها را، مي شمارد.
روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.
من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من نديدن بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين.
رايگان مي بخشد، نارون شاخه خود را به كلاغ.
هر كجا برگي هست ، شور من مي شكفد.
بوته خشخاشي، شست و شو داده مرا در سيلان بودن.
مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم.
مثل يك گلدان ، مي دهم گوش به موسيقي روييدن.
مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم.
مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم.
مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي.
تا بخواهي خورشيد ، تا بخواهي پيوند، تا بخواهي تكثير.
من به سيبي خوشنودم
و به بوييدن يك بوته بابونه.
من به يك آينه، يك بستگي پاك قناعت دارم.
من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد.
و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند.
من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم،
رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را.
خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد،
سار كي مي آيد، كبك كي مي خواند، باز كي مي ميرد،
ماه در خواب بيابان چيست ،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي.
زندگي رسم خوشايندي است.
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،
پرشي دارد اندازه عشق.
زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند.
زندگي نوبر انجير سياه ، كه در دهان گس تابستان است.
زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است.
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.
خبر رفتن موشك به فضا،
لمس تنهايي "ماه"، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر.
زندگي شستن يك بشقاب است.
زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است.
زندگي "مجذور" آينه است.
زندگي گل به "توان" ابديت،
زندگي "ضرب" زمين در ضربان دل ما،
زندگي "هندسه" ساده و يكسان نفسهاست.
هر كجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟
من نمي دانم
كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست .
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.
چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.
زير باران بايد با زن خوابيد.
زير باران بايد بازي كرد.
زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي ،
زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.
رخت ها را بكنيم:
آب در يك قدمي است.
روشني را بچشيم.
شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را.
گرمي لانه لكلك را ادراك كنيم.
روي قانون چمن پا نگذاريم.
در موستان گره ذايقه را باز كنيم.
و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد.
و نگوييم كه شب چيز بدي است.
و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ.
و بياريم سبد
ببريم اين همه سرخ ، اين همه سبز.
صبح ها نان و پنيرك بخوريم.
و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام.
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت.
و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند.
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد.
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون.
و بدانيم اگر كرم نبود ، زندگي چيزي كم داشت.
و اگر خنج نبود ، لطمه ميخورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت.
و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد.
و بدانيم كه پيش از مرجان خلائي بود در انديشه درياها.
و نپرسيم كجاييم،
بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را.
و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست.
و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است.
و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي، چه شبي داشته اند.
پشت سر نيست فضايي زنده.
پشت سر مرغ نمي خواند.
پشت سر باد نمي آيد.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است.
پشت سر خستگي تاريخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسكون مي ريزد.
لب دريا برويم،
تور در آب بيندازيم
و بگيريم طراوت را از آب.
ريگي از روي زمين برداريم
وزن بودن را احساس كنيم.
بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
(ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين،
مي رسد دست به سقف ملكوت.
ديده ام، سهره بهتر مي خواند.
گاه زخمي كه به پا داشته ام
زير و بم هاي زمين را به من آموخته است.
گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)
و نترسيم از مرگ
(مرگ پايان كبوتر نيست.
مرگ وارونه يك زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است.)
در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم.
پرده را برداريم :
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد.
بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند.
بگذاريم غريزه پي بازي برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.
چيز بنويسد.
به خيابان برود.
ساده باشيم.
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت.
كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ ،
كار ما شايد اين است
كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم.
پشت دانايي اردو بزنيم.
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم.
صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم.
هيجان ها را پرواز دهيم.
روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم.
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي".
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.
نام را باز ستانيم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم.
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.
كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم.
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.
خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟
من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟
خدا جواب داد:
- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.
- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.
-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.
- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند.
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...
سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟
خدا پاسخ داد:
- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.
- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.
- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.
- یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.
- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.
- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.
با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟
خدا لبخندی زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"
| Design By : Night Skin |




























